مهمترین های هەواڵنقد و بررسی

شاعران در غربتِ خانه / مسعود حسن زاده

شاعران در غربتِ خانه

 

مباحث بیشماری در نقد آنچه مقبره‌الشعرای مهاباد نامیده شده، وجود دارد که لازم میدانم پیش از نقد طراحی، بدانها اشاره کنم: در مرحله نخست بایستی دقت نماییم که چرا برای طراحی چنین مکان مهمی از دید فرهنگی و اجتماعی و تاریخی، از سوی نهادهای ذیربط فراخوانی جهت مشارکت هنرمندان و طراحان و معماران صورت نگرفته تا از توان‌های بالقوه‌ی منطقه‌ای و حتی حوزه‌ی شهری استفاده شود؟ در حالی که این امر، بسیار رایج و از ضوابط می‌باشد؛ نمیدانم ما با چه نوع مافیایی طرفیم که هربار شعبده‌ای از ید بیضای ایشان ما را متعجب میسازد و با قراردادنمان در مقابل عمل انجام شده، نقدهایمان را ناکارآمد و عوام‌فریبانه جلوه میدهد تا هر چە کنیم راه به جایی نبریم. دیگر نکته مهم آنست که گزینش طراح برای طراحی چنین مکانی بر پایه‌ی چه معیار و پیمانه‌ای برانداز شده که بدون توجه به پیشینه‌ی این شخص یا اشخاص در طراحی مکانهایی از این دست و یا وجود شرایط لازم جهت این امر، باز قرعه به نام آنان زده شده و ایشان برنده‌ی بلامناظع این چالش بوده‌ و این نابسامانی را پدید آورده‌اند؟ بگذریم، پرسش‌های بی‌پاسخ از این دست بسیارند و گویا طالعشان بر آنست که بی‌پاسخ بمانند.

حال به نقد آنچه مقبره‌الشعرا می‌نامندش میپردازیم. در گام نخست باید اشاره کرد که این سازه از هیچ حیثی دارای هیچ نشانی از طراحی بر مبنای اصول معماری‌ نیست و نخواهد بود، تا بتوان آن را با دیدی موشکافانه و ژرف به ترازوی نقد کشاند و حتی با جرات میتوان آن را از دایره‌ی طراحی بیرون راند فلذا آنچه در پیشارو می‌بینید آشکار ساختن نقاط ضعف و نقصان این اثر! می‌باشد و بس.

برای دریافتی مناسب و همە‌فهم تا حد امکان از اصطلاحات علمی دوری گزیده و سعی در روشن‌سازی نقایص در راستای ادعای خود دارم. بهتر است از سلسله‌مراتب آغاز کنیم و گام‌به‌گام در آن فضا سیری داشته باشیم:

مکانی که آرامگاه شاعران و فرزانگان مهاباد در آن جای‌دارد از نظر جغرافیایی، مکانی بالادست و مرتفع بوده و شیب قابل ملاحظه‌ای دارد که خود میتواند با کاربردی اصولی از آن جهت نمایش و نمایاندن این مکان استفاده شود تا آن را تبدیل به نمادی شهری سازد. دسترسی به این ارتفاع عمدتا به شیوه‌ی پیاده است چون مکانی جهت پارکینگ خودرو در پیرامونش تعبیه نشده از آن رو می‌باید در طراحی مقبره این نکتە لحاظ می‌شد که شوربختانە توجهی به آن نشده است. ورودی هر فضای معماری علاوه بر آنکه یک فضای ارتباطی‌ست، از دید بصری و ادراکی نیز فضایی رابط میان یک بنا با فضای شهریست و غالبا معیاری برای تشخیص ارزش و هویت معماری و اجتماعی هر بنا -به‌ویژه در شهرهایی با بافت متراکم و پیوسته- به شمار می‌رود. مقابر بر اساس اهمیت، دسترسی و یا وسعت آنان میتوانند دارای چندین ورودی باشند اما مقبره‌الشعرای مهاباد چنان وسعتی ندارد که دو ورودی آن هم در یک ضلع داشته باشد که ورودی فرعی دارای مسیر و دسترسی نامناسبی هم بوده و از لابلای دیگر مقابر راه دارد. ورودی اصلی در ضلعی واقع است که از نظر نورگیری دارا نامناسب‌ترین و زننده‌ترین نور روز است(نور شمال)، طراحی چندین دیوار برای تعریف ورودی، ناکارآمد و بهتر است بگوییم غیراصولی می‌نماید. دیوارها نه دارای هیچگونه توازن، تقارن، ریتم و آهنگی بوده و نه به جهت داشتن پله‌های بی‌شمار، طراحیِ هوشمندانه‌ای دارند. بینندە با دیدن این نابه‌سامانی و آشفتگی در ورودی تمایلی به ورود به آن ندارد و این خود ناقض دعوت‌کنندگی ورودی -که از ملزومات آن است- میباشد. توجه به رفع نیاز و دسترسی معلولین هم به هیچ شیوه در هیچ جای اثر تعبیه نشده، گویی معلولین حق ورود به این مکان را ندارند!

این درهم‌آمیختگی و تراکم نه تنها در ورودی بلکه در گام بعد از ورودی که گویا مکان انتظار می‌باشد نیز همراه است. استفاده از احجام و سطوح چندوجهی و ناخالص، درک درست و آنی از فضا پیشخوان را کاستە و اضطراب روحی و بصری بازدیدکنندگان را دوچندان می‌سازد. در چنین مکان‌هایی باید و باید خلوص و معنویت به اوج خود برسد طوری که گویا در محضر آن بزرگان حاضریم و آنان ناظرند اما این مهم، در همان ورود به مکان احساس نمی‌شود. با گذار از ورودی باز با میزبانیِ پله‌های سلبِ سنگی مواجه میشویم که باز تابلویِ اعلامیِ فرضی‌ای با رونوشت ” ورود معلولین ممنوع” را در ذهن نمایان می‌سازد.

در مکان‌هایی از این دست که دارای سلسله مراتب هستند گاه با ساماندهی و ترکیب فضاها و عناصر بر اساس برخی خصوصیات کاربردی یا کارکردی می‌توان نحوه‌ی قرارگیری یا استفاده و مشاهده این مراتب را نمایان ساخت و یا با ایجاد تغییر و یا تعریف مسیر، توقف، انتظار ورود به فضای اصلی و یا حتی با استفاده از کفسازی‌های متفاوت و کیفیات مصالح برای تاکید به این امر سود جست تا کیفیات فضایی آن، تعریف گردد که شوربختانه این امر به وادی فراموشی سپرده شده و جایگاهی در طرح موجود، ندارد و ت

 

مام سطوح یکنواخت و کسالت‌آوردند. در پله‌های منتهی به ورودی فرعی، آبراهه‌ای تعبیه شده که از عناصر معماری ایرانی به‌ویژه در باغهای ایرانیست اما این آبراهه‌ها که در پایان یا به آبنمایی با فواره یا استخرهایی در جلوی بناها میرسند، بیشتر در مسیرهای ورودی بوده و همگام با بازدیدکنندگان به قلب اثر میرسد ولی در طرح موجود اینگونه نبوده و تداخلی ناشیانه با خود مقابر دارد و راه را بر رهگذر تنگ می‌سازد و این نکته باز تاییدی بر عدم رعایت سیرکولاسیون و یا دسترسی می‌باشد. در جنب پلەهای منتهی به ورودی اصلی نیز فلاورباکس یا فضای سبزی تعبیه شده که از ریخت و فرم چند‌وجهی و نا سره‌ای برخوردار است که از دید روانکاوانه موجب آشفتگی ذهنی و عدم خلوص و آرامش بصریست. با گذار از پله‌ها به صحن اصلی و جایگاه آرامگاه‌ها خواهیم رسید که در آن با نگاه نخست به این فرضیه خواهیم رسید که گویا مسیر را اشتباه آمده‌ایم زیرا تمام سنگ مزارها پشت به بازدیدکنندگان دارند و رو به آبنمای انتهایی، اینجاست که حس تعلق خاطر و حس مکان و دعوت‌کنندگی اثر زیر سوال میرود. ارتباط میان مقابر با وجود آبراهه، مقطوع شده و از پیوستگی و وحدانیت فضا کاسته که غیراصولی و ناکارآمد است. در طراحی مقابر به جهت نمایاندن و برجسته‌سازی اثر، می‌بایست بنای اثر بر طبیعت پیرامونی غالب باشد نه طبیعت بر بنا، اما ما در صحن اصلی شاهد آنیم که کف‌سازی و حتی فرم فضا تابع بی‌چون و چرای محیط و پوشش گیاهی‌آن است، آنجایی که با درختان قدیمی مکان مواجه می‌شویم که سنگفرشِ کف آنان را احاطه کرده‌اند و گویا طراح، هیچ راهکاری برای آنان نداشته که به ناچار تن به این معامله داده است و باز این آشفتگی بیداد می‌کند. سنگ‌مزارها دارای فرم‌هایی ناآشنا و ناسره بوده که هیچ ریشه‌ای در فرهنگ و پیشینه و آیین و رسومات این دیار ندارند و در آنان از هیچگونه نماد فرهنگی و تاریخی استفاده نشده است آن هم در مکانی که باید معرف فرهنگ و پیشینه‌ی مردمان آن باشد. بر سنگ مزار هیچ‌یک از فرزانگان خفته در آن، نشانی از حوزه‌ی فعالیت آنان نیست و گویا شناخت این بزرگواران به بازدیدکنندگان و جستجوی آنان در گوگل واگذار شده است. یادآوری سنگ‌مزارهای پیشین این بزرگان و پیامی که بر آنان نوشته‌شده بود خود تبدیل به نمادی نوستالژیک برای بازدیدکنندگان پیشین بود که در طرح موجود جایی ندارند و این امر، حس تعلق خاطر به آن فضا را کاسته است. استفاده مجدد از سنگفرش و کفسازی موجود در پیشخوان ورودی، و عدم ایجاد بافت و یا تغییری که این سلسله  مراتب را نمایان سازد از دیگر نکات مهم است، به علاوه‌ی آنکه از مصالحی بوم‌آورد و تجدیدپذیر -که در ذیل به توضیح اهمیت آن پرداخته می‌شود- استفاده نشده و این سنگفرش با بافتی نامناسب (در فضاهای بیرونی بایستی از سنگ‌هایی استفاده شود که از دوام کافی و سطحی زبر برخوردار باشند تا پاسخگوی شرایط جوی بوده و در راستای طراحی برای انسان، استفاده از آن فضا را سهولت بخشد در تمام فصول) و از سوی دیگر با رنگبندی کسالت‌آور و بافتی تکراری، رنگ غالب بر تمام محیط است و حتی در دیوارهای مکان هم نفوذ دارد. جالب است که حتی ارتفاع دیوارها و شکل آنان نیز باز تابع توپوگرافی و شیب محیط بوده و نشانی از تصرف مکان بر محیط وجود ندارد. در انتهای صحن نیز آبنمایی با فرمی ناهماهنگ با ساختار کلی وجود دارد که گویا تنها از منظر دوبعدی طراحی شده و توجهی به بعد سوم آن که همانا حجم است نشده، به زبانی ساده‌تر تنها بر پلانِ آن کارشده نه بر حجم: خطوطی منحنی و دایره‌ای، آن هم در محیطی که دارای زوایای نود درجه یا بازتر است، امری غریب می‌نماید و ناهمگون و ناهمگن است. با گذار از این بخش نیز، باز با پله‌هایی پر شمار به فضای پایانی خواهیم رسید که اوج فاجعه را نمایان می‌سازد، انبوهی از مزارها با اشکال گوناگون، و زوایای مختلف و ناهمراستا، آدمی را به شک می‌اندازد که آیا برای این بخش، طراحی‌ای هم صورت گرفته؟! یا صرفا استادکاری برای بازسازی و تعمیر و تغییر کفپوش مکان استخدام شده است؟!

بگذریم، هر گوشه‌ای از این فضا، شاهنامه‌ای ‌میخواهد از نقد و دریغا که مجال تنگ است و مقال لنگ.

 

بگذارید مبحثی را عنوان کنم که امروزه در کانون توجهات جهانی قرار دارد و رفتارها و منش آدم امروزی را به ویژه در حیطه‌ی معماری و طراحی دیگرگون ساخته است؛ از هیچکس پوشیده نیز که امروزه توجه به زیست‌بوم و مسائل مرتبط به آن امری حیاتی و وظیفه‌ای همگانیست، معماری همچون مهمترین دستاورد بشری، سهم بسیار تاثیرگذاری بر این رویکرد دارد، لذا چندیست که توجه به معماری پایدار که ارمغانش پاسداشت منابع طبیعی و انرژی و همزیستی انسان با طبیعت است، بسیار بیشتر از پیش خودنمایی می‌کند. به گفته ژاک دریدا: “پایداری، آخرین چاره‌ی قطعی تاریخ است”. معماری پایدار بسیار وسیع بوده و رویکرد آن در این مقال نمی‌گنجد لذا به گوشه‌ای از آن که در راستای نق

 

د مقبره‌الشعراست بسنده می‌کنم. از آموزه‌های معماری پایدار این چند نکته راهگشا ماست برا درک بهتر از آنچه صورت گرفته:

الف) ادراک حس مکان، فضای هستی و عدم مزاحمت در آن

ب) استفاده از ساختمایه بوم‌آورد یا مصالح طبیعی و قابل بازیافت و با دوام

ج) جمع‌آوری و استفاده از آب به‌ویژه آب باران.

 

احیا هویت فرهنگی و بومی و ایجاد فرهنگ پایدار، نیازمند احیای احساس اجتماعی، ارتباط و آمیزش با دنیا طبیعی است. در معماری پایدار، باید به مردم مجال بروز قابلیت‌های کامل خود را داد تا خودشان را دریابند و در ارتباط با دیگران به درکی عالی از بشریت برسند و به این ترتیب، ارتباط خود با گذشته و آینده را بازیابند. در این رابطه توجه به شیوه‌های معماری بومی موجود راهگشا هستند چرا که اغلب آنها جوابگوی اقلیم و فرهنگ منطقه می‌باشند. ضمناً توجه به این مسئله در طراحی، در بالا بردن احساس مکان در هر شخصی که درآن واقع شود مؤثر بوده و نقش دارد که در این راستا می‌توان به استفاده از مصالح بوم‌آورد تا حد امکان و تکنیک‌های محلی و همچنین استفاده از المان‌ها و نمادهای بومی- متأثر از روح محلی – که جوابگوی ویژگیهای اقلیمی منطقه نیز می‌باشند، اشار کرد. عدم  استفاده از مصالح بوم‌آور و مصالحی که تجدیدناپذیرند در طرح، باعث بر هم‌زدن و دستیازی در نظم محیطی و بومی شده‌ است و از بعد دیگر، این مصالح، پایدار نیستند از آن جهت که پس از پایان عمر مفید آنان نمیتوان از این مصالح استفاده بهینه کرد و طول عمر این مصالح به گونه‌ایست که نیاز به مرمت بسیار و جایگزینی دائمی در چرخه‌ی زندگی سازه دارد که این خود نافی آرمان‌های معماری پایدار است.

مقابر و آرامگاه‌ها از این حیث که تجلیِ فرهنگ بومی و رسومات و آیین‌هاست دارای اهمیت به‌سازایی هستند که بایستی موجب انتقال این ویژگی‌ها به نسل‌های آتی باشند، وظیفه‌ی طراح نگاهداری و نمایاندن این آرمان‌هاست. آیا آنچه ما در مقبره‌الشعرا می‌بینیم دربردارنده‌ی این ویژگی‌هاست؟

آیا نسل آینده این فرزانگان را آن چنان که بایسته و شایسته است خواهد شناخت یا آنان در غربتی که امروز در آن قرار داده شده‌اند باقی خواهند ماند؟

آیا نمادهای فرهنگی‌ای که میراث پیشینیان و نیاکان ماست با وجود چنین آثاری به آیندگان خواهد رسید؟

پرسش‌های بی‌شماری از این دست فراروی ذهن بازدیدکنندگان فردا قرار خواهد گرفت و ما پاسخگوی این پرسش‌ها خواهیم بود؛ پس بیایید برای پرسش‌های آتی، پاسخی قانع‌کننده بیابیم. نقد ما بر این بنا و ناهنجاری‌هایی از این دست نه جهت تخریب شخصیتی و نه خودنمایی‌ست، بلکه احساس مسئولیتی‌ست که ریشه در نهاد فطری ما دارد، خواه ما را آماج حملات رسانه‌ای قرار دهند خواه سرکوبمان کنند و ما را به باد سخره بگیرند، اما با پاسخ‌های فردائیان چه خواهند کرد؟ اگر ما امروز را سکوت کنیم، وجدانمان را در پیشگاە حقیقت بە دار آویخته‌ایم، پس باشد که پندار و گفتار و نوشتارمان در راه خدمت باشد و بس.

پروژه‌ی مقبره‌الشعرا به پایان خواهد رسید بدون نیم‌نگاهی به نقدها و چالش‌های وارد آمده. رونمایی پایان خواهد یافت، عکس‌های یادگاری شورا و اعضای شهرداری و فرمانداری و دیگر ارگانها آلبوم خواهد شد، تقدیرها و تمجیدهای تهوع‌آور بادشان خواهد خوابید و در نهایت فرزانگان در خانه، غریب خواهند ماند.

به امید روزی که کار را به کاردان بسپارند، تا آن روز بدرود.

 

مسعود حسن‌زاده (غمیار)

کارشناس معماری

نمایش بیشتر

3 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا