سه شنبه , ۲۳ مهر ۱۳۹۸

روباهی در روستا/ فرهاد هادی

روباهی در روستا/ فرهاد هادی

شاید راه گم کرده بود، یا شاید از پی تکه نانی آمده بود، شاید هم از سوز سرما پناه آورده بود، آخه زیاد بزرگ نبود، شاید هم بچه بود، چون حتی یاد نگرفته بود چنگی بزند و دندانی نشان دهد تا از خودش کمترین دفاعی بکند، چه رسد به آنکه آدمی را آزار رسانده باشد.
ولی هرچه بود خیلی شبیه آن روباه تو داستان “شازده کوچولو” بود شک ندارم خودش بود. همون روباه زیبای تو گندم زار، همون که مسافر کوچولو را دلداری می داد.
این بار شاید آمده بود تا شازده کوچولو های آبادی را پند دهد، به بچه های روستا بگوید: “این آدم بزرگا راستی راستی چقدر عجیبند!” آمده بود تا به بچه ها بگوید: “باید اول منو اهلی کنید بعد با هم بازی کنیم” آخه نمی دانست آدمی خود محتاج اهلی شدن است! او که نمی دانست همین “آدم بزرگ”های بدجنس قبلا به بچه ها یاد داده اند که روباه نماد حیله گری و فریبکاری است! بیچاره از کجا بداند اینجا مثل تو اون کتاب نیست که روباه نماد عشق و دوستی باشد. از کجا بداند امروزه آدم ها سر هم را می برند تا چه رسد به گوش روباه!
آری آدمها،همین موجودات دوپا، که هیچ چهارپایی ازدست شان در امان نیست! گرفتندش کمندش کردند همه گردش آمدند، کودکان را هم به نظاره آوردند، دوربینها را روشن کردند، در میان خنده های خود چرخاندنش، دستش انداختند، دستهایش را بلند کردند، گوشهایش را بریدند، زجر کشیدنش را خندیدند! ، دمش را بریدند، زجه زدنش را به سخره گرفتند! گوشهایش را بریدند تا به صدای نحیف سرزنش در جمع گوش نداده باشند، دمش را بریدند تا به کودکان خود بیاموزند در این عصر حقارت و ضعیف کشی بهتر آن است دم شیر را بوسید و دم روباه را برید!!
آری فیلم غم انگیز روباه روستای “شختان” و کارگردان نامحترم آن که گویا شورای آبادی هم هست،تنها یکی از آن هزاران داستان بیرحمانه ای است که آدمی خلق می کند و ما تنها تعدادی اندکش را به لطف گوشی موبایل باخبر می شویم. دیدن پایان این فاجعه ممکن نیست اما حدسش آسان است؛ روباه با زجر و درد می میرد! کودکان ده درسی فرا می گیرند! شاهکاری تولید می شود! فیلمی تکثیر می شود! جنایتی عادی می شود! و قهرمان داستان ما نیز چاقویش را تا سکانس بعدی در جیب می گذارد و به میانجیگری و مشاوره مردم می پردازد! لابد از رحم و گذشت و عطوفت هم می گوید! شب نیز هنگام دیدن اخبار جنایات داعش آنها را لعنت می کند و نفرین می فرستد! درخیالش هم خود را چنان پاک می داند همچون آفتاب!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *